۲۵ مهر ۱۳۸۸

خواب نمیدید ...

تو خونه نشته بود ، حالت تهوعش مثل همیشه نبود ، کاش میتونست رو همه چی بالا بیاره ، دستش اینقدر میلرزید که نمیتونست بنویسه ، به دیروز که فکر میکرد ، میفهمید چه غلطی کرده ، کاشکی میتونست به دیروز مثل دیروز فکر کنه ، کاش مثل دیروز بود ، شکمش باد کرده اینقد نفس عمیق کشیده ، دتشو به زور میرسونه به کشوی میز بغل دستش ، یه پاکت نامه میاد تو دستش ، میزنه کنار ، خودشو میکشه جولوتر ، ولی هنوز دستش به ته کشو نمیرسه ، ولی پیداش میکنه ، برش میداره میذاره جلوش ... نمیدونه درشو باز کنه یا نه ؟ ولی آروم بازش میکنه ، صدای آهنگش نمیاد ولی میشنوه ... تازه امروز میفهمه چرا بازش کرد ؟ آره همون جعبه آهنگ بود که از اون بچه ی باپتی و کثیف خریده ، خریده بود که شاید یه روز بدتش به یه نفر ، ولی تا امروز کسی نبوده که ازش بگیره ، دیگه از این جعبع ها کم پیدا میشه ...
حالا میفهمه چرا دیروز گذشنش تو کشو ... دو باره مثل دیروز نفس عمیق میکشه ، بوی گند دهنش بازم حالشو بهم میزنه ، به زور پا میشه میره میشینه لب پنجره ، هیچ کس تو خیابون نیست ... تا حالا اینقد احساس نکرده بود تنهاست ، دو یباره رفت تو تخت خواب ، خوابش برد ، وای ... دوباره همون کابوس همیشگی ، خواب نمیدید ...

۲۱ مهر ۱۳۸۸

به کوری چشم بعضیا ...


نترس بچه جون ...

همیشه دوست داشتم آدم شجاعی باشم ... هر روز به خودم میگم از شنبه ، اگه هم بیست و پنجم ماه باشه میگم از اول برج ... من فکر کنم شجاعت یکم با اون قضیه ای که به ما میگن فرق داره ... یکم بیشتر از یکم ، حالا در هر صورت من همیشه از تاریکی ترس داشتم ... همیشه از فیلم ترسناک ترسیدم ، ولی خدایی از تنها چیزی که نترسیدم خدا بوده ... ظاهرن واسه همینم با ما لج کرده
(((... این تیکه رو اگه کسی به خدا اعتقاد داره نخونه ، چون به اعتقاداتش توهین میشه ... )))
تا حالا فکر کردی چرا از سوسک میترسی ؟! از مار میترسی ؟! از سگ میترسی ... بعد باید از خدا هم بترسی ... داره جالب میشه ... انگار اصلا به فلسفه بافی برای عدم وجود خدا نیاز نیست ...
اگه ترسو نبودم حتی یه لحظه هم به وجودش فکر نمیکردم ...

۱۸ مهر ۱۳۸۸


من نمُردم ولی هنوز زنده ام ...

۱۲ مهر ۱۳۸۸

تو خونه نشسته بودم 3 ساعت بود که چراغ رو مثل دیوونه ها خاموش روشن میکردم ... نمیدونم شب بود یا روز ، مهم اینه که نور چراغ رو میدیدم ؛ هر دفعه که خاموش میکردم ، یاد چیزایی میفتادم که ازشون لذت میبردم ؛ یاد آب بازی لب دریا ، آبنبات چوبی ، شوکولات ، پارک ، دوچرخه ، دوستای مدرسه ، زنگ ورزش ، مسافرت ، استخر رفتن با رفیقام ، گردش ، فوتبال بازی کردن تو کوچه ، دوستای دبیرستان ، تعطیلی از مدرسه ...
چراغ رو روشن که که میکردم ، یاد چیزایی میفتادم که حالمو بهم میزنه ؛ یاد آب بازی لب دریا ، آبنبات چوبی ، شوکولات ، پارک ، دوچرخه ، دوستای مدرسه ، زنگ ورزش ، مسافرت ، استخر رفتن با رفیقام ، گردش ، فوتبال بازی کردن تو کوچه ، دوستای دبیرستان ، تعطیلی از مدرسه ...
حالا میفهمم چرا فقط یه بار چراغ رو خاموش روشن کردم ...